۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

11

«
-"(Ding, Ding) the Lufthansa flight from Frankfurt has just landed.”
تأخیر در اعلام این  خبر خنده‌ی کجی برلبم نشاند. به او سری تکان دادم و از قسمت بازرسی گذرنامه خارج شدم. اما آرامشی نسبی که با لبخند این دختر جوان در من ایجاد شده بود تا پوزخند مأموری که کنار در ورودی سالن تحویل بار ایستاده بود هم دوام نیاورد. فاصله‌ی بین ضربان قلبم با هر پمپاژ کوتاه‌تر می‌شد. بازگشتن به این تناقض‌آمیزترین کشور دنیا متناقض‌ترین احساسات را در من بر‌می‌انگیخت، ولی من مجهز به نوعی بی‌تفاوتی هم بودم که ظاهرم را حفظ می‌کرد.
تبلیغات رنگارنگی  که همه‌جا را گرفته‌بود تا حدی غافلگیرم کرد. نمی‌دانم از فرودگاه چه انتظاری داشتم، ولی رفتار مردم برایم هیچ تازگی نداشت. از گیت فرودگاه فرانکفورت فرصت داشتم که دوباره به حجم استفاده از زبان فارسی و ایرانی‌بازی‌های تیپیکالشان عادت کنم. چمدانم را تحویل گرفتم و به سمت در ورودی سالن انتظار رفتم. چه کسی ممکن بود منتظر من باشد؟ خانواده‌ای که درواقع نداشتم، پدر و مادرم هر دو فوت شده بودند. دوستان دانشکده‌ هم که همگی یا تا جایی که می‌دانستم خارج از کشور بودند یا با این‌که نمی‌دانستم. سهیلا هم که اصفهان بود. اما وقتی از تجمع استقبال‌کنندگانی که جلوی در ورودی ازدحام کرده‌بودند خارج شدم، توی اولین ردیف صندلی‌ها، با کلاسور و خودکاری در دست، محمد را دیدم.
مرا که دید، به سرعت کیفش را از روی صندلی کناری برداشت، بندش را روی شانه‌اش انداخت و ایستاد. مانده‌بودم. می‌دانستم که در این سفر به هر حال او را خواهم دید – از آمدنم خبر داشت-  ولی فکرش را هم نمی‌کردم که بیاید فرودگاه. راهم را کج کردم که بروم به طرفش، و در راه به دنبال حرف‌هایی گشتم که باید به او می‌گفتم. این‌ها همان حرف‌هایی بودند که مدام قطعی کردنشان را به عقب انداخته بودم. اصلا چرا باید به فرودگاه می‌آمد؟ خودش هم از این وضعیت معذب به نظر می‌رسید. من در ابتدا چیزی نگفتم، اما او بعد از این‌که چندین بار وسط حرف خودش پرید و جمله‌ بندیش را عوض کرد، آخر فقط گفت سلام. »
واقعاً هم چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد. یعنی دیالوگ‌های زیادی هستند، ولی جای هیچ‌کدام اینجا نیست. خودکار آبی را متناوباً به چانه‌ام می‌زنم، ولی فایده نمی‌کند. به سیاوش که با چمدان سیاه‌رنگش بی یک کلمه حرف ایستاده و از پشت عینکش مرا نگاه می‌کند نگاهی می‌اندازم. نمی‌توانم بیشتر معطل کنم. او باید جوابی بدهد. توی دفترچه می‌نویسم:«من هم به محمد سلام کردم و با هم دست دادیم.» بعد از مدتی که خودکار دوباره به دست راستم برمی‌گردد، ادامه می‌دهم:«بعد نوبت سه بار ماچ کردن رسید، رسمی که من در میانه‌اش دچار شک بین دو و سه شدم.»
نه، چنین جمله‌ای از جانب سیاوش نمی‌تواند آمده باشد. روی تمام جمله یک خط افقی می‌کشم.

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

10


«عشق را از عَشقه گرفته‌اند و آن گیاهی‌ست که در باغ پدید آید در بُنِ درخت. اول بیخ در زمین سخت کند، پس سَر برآرد و خود را در درخت پیچد و هم‌چنان می‌رود تا جملهْ درخت را فراگیرد، و چنانش در شکنجه کشد که نم در درخت نمانَد و هر غذا که به واسطه‌ی آب و هوا به درخت رسد به تاراج می‌برد تا آنگاه که درخت خشک شود. درختی وجود آدمی نیز چنان است. و چون این شجره‌ی طیّبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد، عشق از گوشه‌ای سر برآرد و خود را در او پیچد تا به جایی که هیچ نمِ بشریت در او نگذارد. و چندان که پیچِ عشق بر تن شجره زیادت شود، به یکبارگی علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روانِ مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی...»

-  «مرسی آقای امامی، ... بچه‌ها این متنی که فرزاد خوند از "تمهیداتِ" "عین‌القضاة همدانی"ئه ... کسی ‌می‌تونه بگه عین‌القضاة شاگرد کی بوده؟»
همه‌ی بچه‌ها تقریباً هم‌زمان گفتند احمد غزّالی. یکی دو نفری هم گفتند محمّد غزّالی که استاد با یک نگاهِ چپ‌چپ ِ مهربان و جالب سرش را به یک طرف انداخت و گفت که اون بابا برادر این‌یکی‌ست. من هم که اصلاً چیزی نگفتم؛ خب اضطراب داشتم. می‌خواستم کاری بکنم که خیلی مهم بود، خیلی با خودم کلنجار رفته بودم که این‌کار را امروز، این‌جا و همین زنگ انجام دهم، به سیاوش هم گفتم، گفت این‌جا جای‌اش نیست و روی‌اش نمی‌شود آن موقع سر کلاس باشد و نیامد... از استاد اجازه گرفتم؛
-  «ییخشید... اِم... آقای جعفری ... می‌تونم یه چیزی رو بگم... (اجازه داد) ممنون.. راسّش... »
همه دارند نگاه‌ام می‌کنند، من قبلاً نصمیم‌ام را گرفته‌بودم؛
-  «می‌خواستم از محدّثه‌ی کمالی... این‌جا خواستگاری کنم»...

×××

همه‌ی کارهای به‌ظاهر خیلی عجیب را موقعی که انجام‌اش دهی تازه متوجّه می‌شوی آن‌قدرها هم تأثیرات وحشتناکی ندارند، شاید چون اتّفاقاً خیلی عجیب‌اند... روزی که از محدّثه این‌جوری خواستگاری کردم سریع از کلاس رفت بیرون و البته بعد ده دقیقه برگشت و با صورتی آب‌زده به همه گفت که جواب‌اش به خواستگاری «بله» است. بچه‌ها که کلّاً منگ شده بودند بعد  یکی دو دقیقه شروع کردند به دست زدن... سیاوش هم هر روز به خودش لعنت می‌فرستاد که چرا چنین روزی را از دست داده، هنوز هم درباره‌ی آن‌روز درست‌حسابی با او حرف نزدم؛ تا همین الآنی که احتمالاً دارد از هواپیمای فرانکفورت- تهران پیاده می‌شود؛
« (دینگ، دینگ) هواپیمای فرانکفورت به مقصد تهران در این لحظه به زمین نشست...» بعدش هم انگلیسی‌اش را گفت؛ بریتیش تلفّظ می‌کرد...

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

9

ساعتها نشستن هیچ وقت برایم رضایت بخش نبود، با این که در دفترم هم ساعتهای زیادی را نشسته صرف می کردم اما از هر موقعیتی برای بلند شدن استفاده می کردم، گاه موکلینم می ماندند که چرا با یک جستی از جایم می پرم و از این سوی اتاق کوچکم به سوی دیگر می روم، گاه همکارانم مرا به خاطر این رقاص می خواندند. اما در ۶ ساعت راهی که باید در هواپیما می نشستم و مسیر خسته کننده فرانکفورت تا تهران را طی می کردم این نشستن نبود که مرا ازار می داد. برای من ۶ ساعت در هواپیما به معنی ۶ ساعت فکر کردن بود، فکر کردن و نگران بودن برای همه چی. برای تنها گذاشتن همسرم، برای رسیدن به فرودگاه ایران و سؤال پیچ شدن و از همه اینها گذشته برای دیدار با دوست قدیمیم، محمد. در ذهنم با خودم گفتم: «دلم برای سادگی این دوست خوبم تنگ شده. اما می دانم که دیدارم با او دلخراش و عجیب و بیشتر از هر چیز دیگر ناراحت کننده خواهد بود. خوشحالم که محدثه با من نیامد. اگر می امد نمی دانم چه طور می توانستم به روی محمد نگاه کنم. به او چه بگویم. «سلام، به شوهر سابق همسر بنده، دوست عزیزم محمد» واقعا چه می توانم بگویم، چه گونه به او بگویم که این اتفاق به نفع هر دوی انها بود.»
با همین افکار به تهران رسیدم و برای اولین بار بعد مدتها دعا می کردم که با اولین کابوس بازگشت به ایرانم مواجه نشوم. فقط می خواستم از من سوالی نکنند. بازگشت به این محیط بقدر کافی برایم سخت بود. از هوایپما که پیاده شدم و به سمت قسمت چک کردن گذرنامه که رسیدم کابوسم به حقیقت پیوست. مردی به نسبت جوان به گذرنامه ام نگاهی انداخت و با لحن بی ادبانه ای گفت: «چه عجب آقای سیاوش مرادی! شما لطف کنین تشریفتون رو ببرین تو اتاق سمت چپ.» و لبخندی تحویلم داد که مرا بیشتر ترساند. وارد اتاق سفیدی شدم که پنجره ای نداشت. هیچ چیز در ان اتاق نبود. بعد از چند ثانیه مردی با لباس نظامی که درجه اش به افسر می خورد وارد اتاق شد و یک سری کاغذ در دستش بود. به من نگاهی انداخت و گفت« خب بفرمایید بشینید.» به دور و برش نگاهی انداخت و گفت«اخ... ببخشید صندلی نیست، می تونین روی زمین بشینین یا اینکه بگم برایتون صندلی بیارن» لحن این مرد مرا یاد پسری در دوره راهنماییم می انداخت که عادت داشت مرا مسخره کند. می توانستم ضربان تند قلبم را حس کنم، عرق بر پیشانیم مانده بود. جوان بار دیگر با لحن بدش شروع به صحبت کرد و گفت«خب لطف کنید به این سوالات با صداقت تمام جواب بدید... شما در خارج از ایران در مدت ده سال چه می کردید؟»
- خب من حقوق خواندم و دکترام رو در اون رشته گرفتم و بعد شروع به کار کردم.
-مگه شما در ایران دانشجو نبوید؟
- ام... چرا اما رشته ام رو اونقدرها دوست نداشتم برای همین ول کردم و با همسرم رفتیم.
- و البته باید بگم که خانم محدثه غیابی همسر شما در اون زمان نبوده و شما با ایشون رابطه نا مشروع داشتین.
- نه نه نه... ما فقط دوست بودیم در اون زمان. منظورم از همسر این بود که بعدا با هم ازدواج کردیم.
-خب بذارین بریم سر اصل مطلب، شما نماز می خونید؟
-بله... هر روز.
-عرق خوری که جزو عادات روزانتون نیست؟
-نه اصلا.
-خب متاسفانه شما نمی تونید به کشور وارد بشید و البته ما هم نمی تونیم بذاریم که چنین انگلی به اجتماع دیگری وارد بشه.
- نه ... برای چی؟ خواهش می کنم این کارو نکنین!
و یکدفعه از خواب پریدم و دیدم که مهماندار دارد تکانم می دهد.
"?Are you alright sir? Do you want anything to drink"
"?Pardon me"
"?Anything to Drink Sir"
".A glass of water would be fine, thanks a lot"
"Sure"
و ذهن فعال من کابوس زیبایی برای خودش ساخت اما می دانستم که حقیقت زیاد هم از این کابوس دور نخواهد بود.
از هواپیما که پیاده شدم و به قسمت چک کردن گذرنامه که رفتم دختر جوانی به گذرنامه ام نگاهی انداخت و گفت«خوش آمدید» و گذرنامه ام را بهم برگرداند و لبخندی زد. صورتم را که برگرداندم که به گذرنامه ام نگاهی بندازم دختر جوان گفت« ای وای... این زخم گونه تون چی شده؟ به نظر عمیق میاد؟» لبخندی زدم و گفتم« یه جریمه کوچیک بود برای عجله کردن، چیز مهمی نیست.» با خودم فکر کردم برای من هنوز امیدی هست.

8

کاغذ‌های سیاه شده را روی میز می‌گذارم، حلقه را بر می‌دارم و باز بهش خیره می‌شوم. نه، انگار این اوست که با تنها چشمش به من زل می‌زند. روزی که از محضر درآمدیم و از انگشتم درآمد قسم خوردم که هرگز کورش نکنم. در عوض تا امروز عقیق مرحوم پدرم را به دست دارم. ولی این حلقه برایم جایگاه ویژه‌ای دارد. توی مردمک زلال و بی‌رنگش انعکاس خودم را می‌بینم و خاطرات و فکر‌هایم را. سرنوشت تجربه‌ی زندگی مشترکم را سیر می‌کنم. چهارشنبه‌سوری‌ پرسروصدایی را می‌بینم که سیاوش و سهیلا از تورنتو آمدند و سیزده‌به‌دری‌ را که شبش با محدثه برگشتند مینیاپولیس. و همین طور تک تک روزهای عید را که چهار نفری در ویلای فریدون‌کنار با هم گذراندیم تا محدثه کاملن از من گذشت. نه این‌که پیش از آن بین خطوط ما دو نفر زاویه‌ای نبوده باشد، این را مدام به خودم یادآوری می کنم، چون مدت‌ها بود که دیگر برای محدثه کافی نبودم. این را می‌دانستم. می‌دیدم که دنیایی برای خودش ساخته که در آن من فقط ممد آقای رهگذرش می‌توانستم باشم، یک ممد آقای عامی. این بی‌انصافی برای من هم قابل تحمل نبود. برای همین کم‌تر از یک سال بعد که فقط برای کاغذ‌بازیش برگشت تهران مخالفتی نکردم. ماجرا خیلی وقت بود که ختم شده بود. به‌خیر یا به‌شر، هنوز هم بر من معلوم نیست.
حلقه را به صندوقچه بر‌می گردانم، درش را می بندم و برش می گردانم زیر تخت. هوله‌ی خیس را به صورت عرق کرده‌ام می‌مالم و دوباره می‌نشینم پشت میز. کاغذهای سیاه شده را برانداز می‌کنم و با ضخامت آن‌هایی که باید پر شوند مقایسه می‌کنم. با این سرعت کار داستان به جایی نمی‌رسد. قصه‌ی آمدن سیاوش روزگارم را به هم ریخته و نیامده به خانه‌ی تنهاییم نفوذ کرده، انگار بار اولی که هجوم آورده بود کافی نبوده است. باید از ذهنم بیرونش کنم. کش و قوسی می‌آیم و به آشپز‌خانه می‌روم. یک لیوان شربت برای خودم درست می‌کنم با یخ و چند جرعه‌ایش را همان‌جا سر‌می‌کشم.
بر‌می گردم پشت میز کار و با نفسی عمیق صورتم را توی دست‌هایم می‌گذارم. ناگهان همه‌ی قصه به نظرم پوچ و بی اهمیت می‌رسد و همه‌ی زحماتم عبث. فکر می‌کنم که این هم یکی از آن قصه‌های درجه سه از آب در خواهد آمد، در حالی که من سال‌هاست آرزو دارم که شاهکار زندگیم را بنویسم. مشکلاتم که یکی-دوتا نیستند. وای، همه‌ی عالم سر این جمله‌ی تکراری به من ‌خواهند خندید. خواهند خندید به زندگی کوچک یک نویسنده‌ی دیگر که انتظار دارد عالم و آدم به غرولندهایش گوش بدهند. با استیصال و عصبانیتی تکراری و گذرا دست‌هایم را روی میز می‌کوبم و یک‌ بار دیگر از داستانم متنفر می‌شوم. با پشت  دست ضربه‌ای به دسته‌ی کاغذ‌های نوشته‌شده می‌زنم و بلافاصله پشیمان می‌شوم، چون ورق‌ها بال در بال به پرواز در‌می‌آیند، توی هوا پراکنده می‌شوند و با هم بر می‌خورند.

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

7

...ده سال بعد

پشت میز این‌جا نشسته‌ام. احتمالاً تا «میلز» بیاید باید باز هم با خودم حرف بزنم. حسّ عجیبی دارم. نفرت است، نفرتی آکنده به احتیاج. بدترین نوع نفرت و بدترین نوع احتیاج همین ترکیبِ بدترکیبِ منحوس این دو است. می‌دانی چیزی را که می‌خواهی چند دقیقه بعد سفارش بدهی، چقدر نیاز داری، و چه‌قدر نفرت. می‌دانی چیزی را که ازش نفرت داری باید چند تا پلک‌زدن دیگر سفارش بدهی و چقدر محتاج‌اشی... میلز رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند «How are you today Mr.Siavash?»، نه که با من صمیمی باشد ها؛ این سوآل را از همه می‌پرسد. «Not bad Mills». «Let me know what do yo….» باید سفارش بدهم: «Cognac»، می‌داند جمله‌ی بعدی‌ام چیست، می‌خواهد بپرسد از کدام‌اش حتماً: «Westm….»  خودم کامل‌اش می‌کنم؛ «…orland 1990». یک ته‌استکان فقط، ته‌استکانی که سی‌وپنج دلار آب می‌خورد...

میلز، بارمن ِ دوست‌داشتنی‌ای نیست، سعی می‌کند باشد. گاهی کنارت می‌نشیند و بی‌هیچ ظرافتی سعی می‌کند ادای فروید را دربیارد که از اکناف و خفایای ذهن‌ات ویروس درد را بیرون بکشد و مثلاً تسلّی‌بخش باشد. گاهی یک‌هو سوآلی می‌پرسد که می‌تواند به جرم تعدّی به حریم خصوصی دوسه‌هفته در بازداشت‌گاه بخواباندش، امّا خب، آدم ِ خوبی‌ست، جزو گود‌گای‌هاست، کسی کاری به‌اش ندارد... چهار تا ده دلاری برایش می‌گذارم. می‌خواهد دنبال پنج‌دلاری بگردد، سریع با خنده‌ای نیم‌بند می‌گویم «Be my guest!». با یکی‌دونفری که نصفه‌نیمه (از همین‌جا) می‌شناسم‌شان نگاه‌مان را مبادله می‌کنیم. می‌زنم بیرون؛ نیمه‌شب، تورنتو؛ باز هم باید به خانه بروم و اگر حال داشتم برای خودم شام بگذارم؛ کاری که بیست روزی می‌شود نکرده‌ام...

 

...بیست سال قبل

کنار محمّد نشسته‌‌ام؛ چند هفته‌ای می‌شود که هر جا می‌رویم با هم می‌رویم. دوست‌اش دارم و او هم همان‌طور من را. پسر جالبی‌ست، جلوی استادها می‌ایستد، گاهی تمام کلاس را در بهت فرو می‌برد با آن جواب‌هایش... خلاصه بی‌نظیر است! قول داده‌ایم تا آخر پای رفاقت‌مان بمانیم... «بَرپا!»، افکارم پاره می‌شوند. بله. متأسّفانه آقای حبیب‌ال‍لهی ست. مثلاً مطالعات فرهنگی درس می‌دهد. «خب بچه‌ها امروز چطورید... خیلی‌ام خوب نباشید؛ می‌خوام نمره‌های مقاله‌تون در باره‌ی "خرده‌فرهنگ‌ها و فرهنگِ عوام" رو الآن واسه‌تون بخونم... خب، .... اِم... خانم کمالی شما کامل شدید...» محمّد در گوش‌ام می‌گوید: «نگاش کن! دختره‌ی پررو... من نمی‌دونم اگه این دختره زبون‌اشو نداش... با اون ارتودنسی‌ش!» محمّد از این دختره بدش می‌آید؛ هر وقت اسم‌اش را می‌گویند سرش را پائین می‌اندازد و بی‌هدف هوا را فوت می‌کند. نسبت به اسم و فامیل‌اش رفتارهای آلرژیک نشان می‌دهد؛ خدا نکند کسی بگوید «محدّثه کمالی»...

 

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

6

اصلا سیاوش یعنی همین.یعنی فکر ، یعنی خیال ، یعنی اینکه تا یک مدت زیادی ایزوله شدن ... لااقل برای من که اینطوری است.
و محدثه خودش است.مانند پاندولی که دامنه ی حرکاتش را نمی شود پیش بینی کرد.
از وقتی قرار شده سیاوش تعطیلات را پیشمان بماند بیشتر سعی می کند خودش باشد و این سعی کردن اش بدترین قسمت ماجراست ؛ چون مصنوعی است و توی ذوق می زند.
دیروز ظهر برای ناهار میز چید ؛ کاری که معمولا نمی کند.جزو معدود دفعه هایی بود که وقتِ غذا خوردن سعی کرد فقط غذا بخورد و فقط غذا بخوریم ... نه یک سرش توی لپ تاپش بود ، نه دیالوگهایش را کنار بشقابش می دیدی و نه میز را ول می کرد به امان خدا هول هولکی می رفت سر تمرین - بدون اینکه با لحن کشدار ِ خنده داری که از خودش درمیآورد بگوید : "میزه و ظرفاااش و خودت ... هواشونو داشته باش!" و حواسش هم البته هست که هجای دوم "ظرفااش" رو به اندازه ای که ظرف کثیف کرده ایم بکشد.
ظهر روز گذشته مثلا نها را با هم خوردیم.مثلا آرام و مثلا به دور از هرگونه دغدغه و عجله.محدثه خودش هوای ظرفها را داشت .سر تمرین نرفت . ماند خانه و تا عصر جلوی تلویزیون ولو شد و کانالها را یکی دوتا پرید.

دو سه روزی مانده تا آمدن سیاوش. دو سه روز دیگر برزخ زندگی دونفره مان تمام می شود ... دوست قدیمی من تا دو سه روز دیگر اینجاست ، بعد از سالهایی که به لطفشان از معاشرت بیکدیگر معاف بودیم.
کاش محدثه بداند که وقتی اینجا پیش ِ من هست ،روی سِن نیست.کاش بداند که می دانم این روزها عصبی است ، بی قرار است ... همانطور که من هستم ؛کاش باز هم یادش بیاید که اَکت هایش جلوی من هیچ وقت طبیعی به نظر نمی آیند... و کاش سیاوش زودتر بیاید ؛ خدایا این اسلوموشنِ سه روزه را سریع تر تمامش کن.
- ...آمین!

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

5

مگسی سردرگم می‌آید توی اتاق و مرا از فکر در می‌آورد. دور اتاق چرخی می‌زند و بر‌می‌گردد توی پذیرایی. به حکم حضرتش من دیگر اصلاً شیرین نیستم انگار. دقیق که گوش بدهم، می‌توانم با چشم‌های بسته مسیر پروازش را توی پذیرایی مجسم کنم. فکرش را به پس ذهنم می‌رانم و سعی می‌کنم در سر‌رشته‌ی افکارم را به دست بیاورم. ذهنم انگار ناگهان تهی شده. کجا بودم؟

انگار شستی محکم روی ریوایند زده باشد، بر‌می گردم و آن‌چه را که گذشت دوباره از نظر می‌گذرانم: «شور مه هدنام‌یقاب لاس یس‌تسیب، ناش‌مدیدن لاس هد، موشب...». پشت به زمان پیش می‌روم، یا این‌که وایستاده‌ام ودنیای اطراف را دو دستی هل می‌دهم عقب‌تر. رویدادها را، مثل روشنی صبح در آن تصنیف مشهور، به مشرق بر‌می‌گردانم. «یمیدق ی‌هچقودنص» را هم می‌گذرانم و می‌رسم به آنجایی که بعد از نهار هوله‌ی خیس آبی رنگی را روی شانه‌هایم انداخته بودم و داشتم پشت میز می‌نشستم. توقف. دوباره.

«کولر کار نمی‌کند. در گرمای خفه‌کننده‌ی تابستان همینم مانده‌است که هوله دور گردنم بپیچم، ولی چاره‌ای نیست. راحت روی صندلی مستقر می‌شوم، دسته‌ی کاغذ سفید را می‌کشم زیر دستم و خودکارم را برمی‌دارم. این یکی را مدتی است که شروع کرده‌ام و اگر قسمت باشد می‌خواهم منتشرش کنم. با خودم می‌گویم حسش نیست. با خودکار گوشه‌ی کاغذ خط خطی می‌کنم و چانه‌ام را می‌خارانم. روی میز چشم می‌گردانم. تلفن، پایه‌ی چسب، چراغ و مداد‌تراش رومیزی با نگاه بی‌تفاوتشان انگار به دوردست‌ها زل زده‌اند. روی میزکنار همین چیزهای همیشگی نگاهم به فیلم‌های حاتمی‌کیا می‌افتد، با انواع زیرنویس‌ها به زبان‌های مختلف. ناگهان یک ایده‌ی جدید توی ذهنم جرقه می زند: زیرنویس گذاشتن بر روی فیلم‌های بی‌کلام! تا حدی مثل گزارش زنده‌ی رادیویی از مسابقه‌ها‌‌ی ورزشی می‌شود؛ فقط به صورت مکتوب. اگر این مسابقه، کلّ زندگی شخصیت اصلی باشد چه؟ جایی، روی کاغذی، این ایده را یادداشت می‌کنم. از موضوع اصلی دور شده‌ام. بر‌می‌گردم سراغ دشمنان دیرینه‌ام: کاغذ‌های سفید. باز هم چندان نوشتنم نمی‌آید. یاد محدثه می‌افتم ـ »

نمی‌خواهم دوباره همه‌ی آن یادها را زنده‌کنم. فست فوروارد. توقف. پخش.

«از این که اجازه داده‌ام جریان ذهنم مرا از کارم منحرف کند احساس گناه می‌کنم. خم شده‌ام کنار تخت و دارم صندقچه‌ی قدیمی‌ام را در می‌آورم. قرمز رنگ است؛ مثل داستان‌ها نیست که روی‌اش خاک گرفته باشد یا این‌که چند بار فوت‌اش کنم تا گردوخاک‌اش بلند شود. از طرفی کلید هم نداردـ»